مردعنکبوتی دنیای خیالی است که خودماان راساخته ایم ایاشمامی به خیال پردازی های خودتان ادامه دهید
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 16:43  توسط میثم
|
مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!"
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 12:20  توسط میثم
|
چيست فرق آدمي با جانور كه مي نازد به خود از آن بشر ؟
آدمي را گر نبود اين امتياز بود بيش از جانور غرق نياز
هست اين نيروي ممتاز بشر ، عقل دورانديش و آينده نگر
در شگفتم ، در شگفتم من چرا اين برتري گشته در او مايه وحشي گري ؟
در طبيعت بي گمان هر جانور هست در هنگام سيري بي خطر
من نمي دانم ، من نمي دانم چرا نوع بشر وقت سيري ميشود خونخوارتر ؟
در ميان جنگل دور و دراز هيچ حيوان ديده اي همجنس باز ؟
هيچ شيري ديده اي در بيشه زار جمع شيران را كشد بالاي دار ؟
هيچ گرگي بوده كز بهر مقام گرگهارا كرده باشد قتل عام ؟
هيچ ماري ديده اي با زهر خود كشته ها برپا كند در شهر خود ؟
هيچ ميمون ساخته بمب اتم تا كه هستي را كند از صحنه گم ؟
ديده اي ، ديده اي هرگز الاغي بارور مين گذارد كار زير پاي خر ؟
هيچ اسبي ديده اي غيبت كند يابه اسب ديگري تهمت زند ؟
هيچ خرسي آتش افروزي كند يا گرازي خانمان سوزي كند ؟
هيچ گاوي ديده اي كز اعتياد داده گاو و گاوداري را به باد ؟
پس چرا ؟ پس چرا انسان با عقل و خرد آبروي دام و دد را مي برد ؟
پس بود ديوانه بي آزار تر زآنكه محروم است از عقل بشر
مولوي استاد حكمت در جهان كرده بس اين نكته را شيرين بيان :
آزمودم عقل دورانديش را بعد از اين ديوانه سازم خويش را
زين سبب آنكس كه مينوشد شراب تا شود لايعقل و مست و خراب چون شود از عقل و حيرت بي خبر پس شرف دارد به شيخ حيله گر !
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 11:55  توسط میثم
|
من این مطلب رو برای برای اون دسته از عزیزانی گذاشتم که همیشه ناشکر هستن و قدر سلامت و چیزهایی که در زندگی دارن رو نمی دونن
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 12:56  توسط میثم
|
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 17:1  توسط میثم
|
در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 14:59  توسط میثم
|
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی
حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی
سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت
منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی
خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدی بستگی به این داره که چه طور به مساله نگاه کنی
جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت می گوید انجام بدهاگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 15:7  توسط میثم
|
جك از يک مزرعهدار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعهدار الاغ را روز بعد تحويل
بدهد. اما روز بعد مزرعهدار سراغ جك
آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»
جك جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»
مزرعهدار گفت: «نميشه. آخه همه پول رو خرج کردم..»
جك گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
مزرعهدار گفت: «ميخواي باهاش چي کار کني؟»
جك گفت: «ميخوام باهاش قرعهکشي برگزار کنم.»
مزرعهدار گفت: «نميشه که يه الاغ مرده رو به قرعهکشي گذاشت!»
جك گفت: «معلومه که ميتونم. حالا ببين. فقط به کسي نميگم که الاغ مرده است.»
يک ماه بعد مزرعهدار جك رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
جك گفت: «به قرعهکشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و 998 دلار سود کردم.»
مزرعهدار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟»
جك گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»
هميشه در هر شكستي يك فرصت جهت بهرهبرداري هست.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:56  توسط میثم
|
پدر روزنامه میخواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش میشود. حوصله پدر سر رفت و صفحهای ازروزنامه را كه نقشه جهان را نمایش میداد جدا وقطعه قطعه كرد و به پسرش داد.. «بیا! كاری برایت دارم. یك نقشه دنیا به تو میدهم، ببینم میتوانی آن را دقیقاً همان طور كه هست بچینی؟» و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. میدانست پسرش تمام روز گرفتار این كار است. اما یك ربع ساعت بعد، پسرك با نقشه كامل برگشت. پدر با تعجب پرسید: «مادرت به تو جغرافی یاد داده؟» پسرجواب داد: «جغرافی دیگر چیست؟ پشت این صفحه تصویری از یك آدم بود.
وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم ساختم!!!
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:16  توسط میثم
|
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند،
خدا گفت: نه!
روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری..
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا
سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که او مرا دوست دارد.
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!
امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده
باشد که خداوند تو را برکت دهد...
برای دنیا تو ممکن است فقط یک نفر باشی ولی برای یک نفر، تو ممکن است به اندازۀ دنیا ارزش داشته باشی
داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 22:39  توسط میثم
|